خرید بک لینک
دیشب عماد دوغ از دستش در میره و میوفته بووووم میترکه رو فرشا .اولش عصبانی شدم ولی بعدش گفتم حالا بدم نشد فرشا احتیاج ب شستشو داشت میخواستم عید بدم قالیشویی ولی حالا ک اینجوری شد زودتر میدم.امروز صبح برای السا اب پرتقال گرفتم تولیوان ریختم دادم دستش ولی نتونس تعادلشو حفظ کنه و بازهم بووووم افتاد روفرش

برچسب: نویسنده: الینا یزدانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 17:42

دیشب برای اولین بار حالوحوصله ی سفره چیدنم نداشتم برخلاف سالهای قبل ن کیکی درست کردمو ن ژله ای (البته دلیلشو خودم میدونم)تاساعت تقریبا ده خونه بودیم دیدیم ن نمیشه تنهاموند لباس پوشیدیم رفتیم تو شهر یه گشتی بزنیم همه جا خلوت بودمغازه ها بسته بودن بجز سوپرمارکتا و میوه فروشیایه اقایی رو دیدیم تا کمر تو سطل زباله خم بود بقدری دیدن این صحنه برام سخت بود ک همینجور اشک میریختم عمادگفت میخوای یچیزی بخریم بدیم ب نیازمندا حالمون خوب بشه؟گفتم چرا ک نه.رفتیم بزور یه فست فودی پیداکردیمو چندتا ساندویچ خریدیم.رفتیم توسطح شهر۱۵تا نیازمندپیداکردیمو دادیم بهشون هرکدوم با خوشحالی ساندویچ رو میگرفتنو واسمون دعامیکردن .تا وقتی برسیم خونه بغضی بودم ولی حال دلم یکمممم خوب بود .اولین سالی بود ک اینجوری شب یلدا تااین حد ناراحت بودم.امیدوارم همه همیشه سفرشون رنگی باشه و دلشون شادباشه + نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 13:42 توسط s  | 

برچسب: نویسنده: الینا یزدانی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 17:42

صفحه بندی